۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

یار از یار میترسد

وای از دنیا که یار از یار می‌ترسد

غنچه‌های تشنه از گلزار می‌ترسد

عاشق از آوازه‌ دیدار می‌ترسد

پنجه‌ی خنیاگران از تار می‌ترسد

شهسوار از جاده‌ هموار می‌ترسد

این طبیب از دیدن بیمار می‌ترسد

سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سال‌های انتظار بر من و تو بد گذشت

آشنا ناآشنا شد، تا بلی گفتم، بلا شد

گریه کردم، ناله کردم، حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه‌ ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید، خفته در خوابی نجنبید

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

چشمه‌ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

آسمان افسانه‌ ما را به دست کم گرفت

جام‌ها جوشی ندارد، عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله‌هایم هیچ کس گوشی ندارد




.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

این روزای تو

بعد از یه مدت دوری باورت نمیشه تا چند ساعت دیگه همه ی اون دلتنگی ها و بیقراری ها تمام میشه...
گوشیتو نگاه میکنی میبینی بله.! این حس دوطرفه اس. اون هم از شوق دیدن تو خوابش نگرفته.
از اتوبوس پیاده میشی ومنتظرش میمونی... بر خلاف همیشه که از انتظار متنفری این دفعه از ثانیه ثانیه انتظارش لذت میبری چون میدونی بعدش چی در انتظارته.
بخودت میای میبینی تو بغلش اروم گرفتی و داری توی اغوشش غرق میشی..
تازه میفهمی چقدر بیشتر از اون چیزی که فکر میکردی دلت براش تنگ شده بود. دلت نمیاد حتی یه لحظه ام ازش جدا شی. ولی باید بفکر اون هم باشی حتمی کار داره. میدونی که اون هم دوست نداره ازت جدا شه ولی چون تو بهتر میتونی احساساتت رو کنترل کنی پیشنهاد رفتن رو میدی.!
دلت میخواد هیچوقت کارت تموم نشه که بعدش برای موندن بهانه ای نداشته باشی. با برخورد به هر مشکل کوچیکی کار رو موکول میکنی به فردا...
تقریبا نه تا فردا میاد و میره... هر روز بهتر از روز قبلش... هیچوقت فکر نمیکردی کسی توی زندگیت اینقدر مهم بشه که حتی یک لحظه هم نتونی بهش فکر نکنی.
وقتی توی اغوشش داری بوسه باران میشی همه ی غصه ها,دردها و ناراحتی هات رو فراموش میکنی.
وقتی وجودت پر میشه از اون میفهمی که چقدر عاشقی و اون چقدر دیوونه وار دوستت داره.
خیلی وقت بود بهانه یا بهتر بگم امیدی برای زندگی نداشتی,از وقتی اون اومده همه چی رو با خودش اورده.خدانکنه یه روز به هر دلیلی بره اونوقته که....
هر اومدنی یه رفتنی هم داره.برخلاف میلت مجبوری که بری. ولی کی دلش میاد این وجود سراسر خوبی رو ول کنه و بره...
پای اتوبوس وایساده و نگاهت میکنه,معلومه بیقراره ولی دائما لبخند به لب داره که نکنه تو با دیدن ناراحتیش ناراحت شی...
اون رفت...
تو هم رفتی...
و دوباره دلتنگی.







.

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

قلب

این شعر خیلی قشنگه. نمیدونم از کیه ولی هرکی باشه خیلی عاشقه

خنده ی مرا نمی پسندی و اشکی را هم که برای تو است نمی پذیری ...
قلبی را که (برای تو) می زند را نیز نمی پسندی ،نمی پسندی ای عشق من ، چشمت باز به دنبال قلب دیگران است ...
گه گاهی چشمت به قلب من هم باشد ،این قلب وجود نداشت گر تو نبودی ، قلب من مهربان است و نمی شود آن را دور بیندازی
اگر قلب وجود نداشت ، چه چیز باقی می ماند ای عشق من ؟
ای عشق من نمی پسندی ؟
کنترل قلب من دیگر بدست من نیست ، به تسخیر تو درآمده و در سلطه ی توست.
اگر (از من) دور شوی ، بازهم ان است که نسبت به تو اشتیاق پیدا خواهد کرد.
کیست که تو را دوست ندارد ، ای وای از قلب تو ، قلب تو مغرور است.
. اگر دل من دیوانه شود ، عذرش پذیرفته است ، اگر به چشمانی که او را به عاشقی وادار می کند عاشق شود ، عذرش پذیرفته است .
خیانت کار نیستی ، ولی (وقتی نوبت به من میرسد و ) وقتی می خواهی عاشق من بشوی خیانت می کنی .!
من تو را دیوانه وار دوست دارم ، دیوانه وار...!



.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

صبح تا شب

صبح بعد از اینکه چشم هات رو باز میکنی؛دستت رو میبری زیر تخت و گوشیت رو پیدا میکنی. ال سی دی ش رو نگاه میکنی. انگار منتظر کسی هستی... ولی خبری نیست.
با بی حوصلگی از اتاقت بیرون میری و میری بطرف اشپزخونه...
"سلام مامان.."
ولی مامان نیست. یادت نیست؛ چندروز پیش بود که رفت. سرت رو میخارونی و بطرف اتاق های دیگر خونه میری.
طبق معمول هیچکس خونه نیست.
صورتت رو میشوری و یه تیکه نون دستت میگیری و بطرف قوری چای میری ولی اون تو هم خبری از چای نیست. با عصبانیت قوری رو سرجاش میذاری و میری تو اتاقت.
بازهم صفحه ی موبایل رو نگاه میکنی؛واقعا انگار منتظر کسی هستی. ولی این بار هم خبری نیست...
با بیحوصلگی موبایل رو روی تخت میندازی. یک کتاب برمیداری که درس بخونی,اول صبح و انرژی زیاد برای درس خوندن. بعد از چند مساله حل کردن یه نفسی میکشی وبه پشت میخابی و سقف اتاق رو نگاه میکنی و بفکر فرو میری....
وقتی بخودت میای میبینی نیم ساعتی میشه که توی عالم خیال سیر میکردی.. دوباره برمیگردی سر درس؛ولی تمرکز نداری, پیش خودت میگی"اینجور درس خوندن بدرد عمه ات میخوره."
کتاب رو میبندی و گوشیت رو دستت میگیری. خودت رو به بیخیالی میزنی."من که منتظر کسی نیستم از بیکاری میخوام با گوشیم ور برم." حواست هست تازگی ها داری خودت رو هم گول میزنی.
میری میشینی پای تلویزیون و 30 -40 تا کانال عوض میکنی. ولی چیزی که جذبت کنه پیدا نمیشه. پیش خودت میگی :"من که بیکارم,پاشم یه ناهار درست کنم هم خودم حوصله ام سر نمیره هم وقتی خواهرم از مدرسه میاد گشنه نمیمونه."
یه اهنگ میگذاری و مشغول بکار میشی. تمام سعی ت رو میکنی که درست مثل دست پخت مادرت شه. شاید فکر میکنی اینجوری یکم احساس نبودنش رو برای بغیه کمرنگتر کنی.
درست شد. شاید بخوبی غذای مامان نباشه ولی دست کمی هم از اون نداره.
و منتظر میشی که بغیه بیان...
مدام چشمت به گوشیته... ولی بازم خبری نیست... اصلا منتظر کی هستی.؟ شاید منتظری اونی که میخای یه تماس بگیره و از تنهای درت بیاره...
خوب چرا اینهمه انتظار؛ خودت یه تماس بگیر.!
شاید فکر میکنی با اینکار مزاحمش شی واز کار بندازیش, شاید هم میترسی اونهم جوابت رو نده و اعصابت بیشتر بهم بریزه..
تو همین فکرها هستی که زنگ در بصدا در میاد. با هیجان در رو باز میکنی. میدونی که خواهر کوچولوت پشت در.
در رو باز میکنی و لپش رو میبوسی. ومیگی:"خسته نباشید خانوم طلا."
ولی اون باعجله کیفش رو میگذاره تو دستات و میگه:" من میخوام برم پیش مامان خودش اومده دنبالم."
حتی اجازه نمیده که بپرسی مامان؟ کی؟ الان کجاست چرا نمیاد داخل.؟
تا بخودت میای میبینی در رو بسته و رفته...
دوباره تو موندی و دیوارهای خونه و یک دنیا تنهای....
بازهم میری سراغ همدم تنهاییات(موبایلت) تنها چیزی که همیشه پیشته و تنهات نمیگذاره.
این بار میبینی همونی که از صبح منتظرش بودی تماس گرفته. با خوشحالی و عجله چندبار شمارش رو میگیری ولی شبکه مشغوله...
چندبار دیگه سعی میکنی. بلاخره گرفت. وقتی باهاش حرف میزنی احساس ارامش میکنی. ولی متوجه میشی که کار داره و قبل از اینکه اون بگه کار دارم و باید برم تو میگی"عزیزم برو بکارت برس. مزاحمت نمیشم"
تلفن خونه رو برمیداری و با پدرت تماس میگیری"سلام بابا. کجای؟"
ولی بابا هم میگه کار دارم و تا شب نمیام...
شاید اونهم بهانه ای واسه خونه اومدن نداره..
بازهم سراغ کتابها میری وبزور هم شده خودت رو مشغول میکنی. سرت درد میکنه.؟ بازم؟
یه نخ سیگار از پاکت بابا برمیداری و روشنش میکنی؛روی تخت دراز میکشی و با لذت شرو میکنی به کشیدن...
لااقل برای 5 دقیقه از تنهای در میای. این سیگاره با معرفت میسوزه تا بسازت و تنهایت رو کمرنگ کنه...
زود تموم شد... یکی دیگه هم برمیداری و بخودت میگی این اخریشه..
اینم تموم شد...
قصد میکنی بری و فیلم ببینی. قبلش گوشیت رو نگاه میکنی. اره بازم همونه که منتظرش بودی.. پیام داده جواب میدی. بازم اون پیام میده و بازهم تو جواب میدی. یکم خیالت راحت شده که لااقل الان که بیکاره میتونه با پیامک هاش تورو هم از دلتنگی و تنهای در بیاره؛ و لی زود میره... تا نیم ساعت مدام به گوشیت نگاه میکنی شاید جواب بده ؛ولی نه..! وقتی مطمئن میشی دیگه جواب نمیده. گوشی رو کناری میندازی وتازه متوجه میشی که گرسنه هستی.
میری و یک بشقاب برمیداری ولی یهو اشتهات کور میشه... غذا خوردن تنهای حال نمیده... شاید هم میخای با خودت لج بازی کنی و خودت رو اذییت کنی. بهرحال بشقاب رو روی میز میگذاری و میری تو اتاق. رو تخت دراز میکشی و سعی میکنی بخوابی, ولی فکر و خیال راحتت نمیگذارن...
یادت میاد که میخواستی فیلم ببینی..
خوبه که با این فیلمها لااقل دوساعت وقت کشی کردی. تقریبا نزدیک عصر شده. بفکرت میرسه بری بیرون و یه دوری بزنی. میری که لباس بپوشی ولی میبینی که لباس و شلوارت کثیف و توی ماشین لباس شوی در انتظار شستن هستن.
خونه ی بدون مادر اینجوریه دیگه. دکمه ی استارت ماشین رو میزنی و بازهم میری سراغ موبیلت....
خلاصه با هر ترفندی که بلدی خودت رو سر گرم میکنی ولی یه چیزی تو گلوت گیر کرده که هرچی این تنهای طولانی تر میشه اون هم بزرگتر میشه.
تقریبا ساعت 9 که پدرت میاد و تو هم با یک سلام کاملا یخی و سرد ازش استقبال میکنی. بعدش هم خواهرت میاد و برادرت.
حالا دیگه این حضور اونهاست که داره بغضت رو بزرگتر میکنه... ترجیح میدی بری توی اتاقت و بشینی پای کامپیوتر.
تو همین هین اونی که از صبح منتظرش بودی پیام میده و توهم با لبخند جواب میدی.
میبینی خسته اس. بهش میگی:"عزیزم بگیر بخواب که خستگیت در بیاد" اخه نمیخای بخاطر پیامک دادن به تو از خوابش بزنه...
بعد میبینی تو جوابت نوشته :" چیه حوصلم رو نداری و میخوای زود بری"
یهو حس میکنی بغضت راه نفست رو بسته ,تویی که از صبح چشمت به گوشیت بود که از اون خبری بشه توی که همه فکر وخیالت پیشه اونه ؛ خیلی سخته شنیدن این حرف ازش.
گوشی رو خاموش میکنی و میبینی چشات نم نمک داره خیس میشه...
چند دقیقه که میگذره یادت میاد که اخرین بار گفته بود"وقتی میبینم گوشیت خاموش اعصابم خرد میشه."
فوری گوشی رو دستت میگیری و روشنش میکنی. میبینی پیام داده.میدونی با این حالی که داری شاید چیزی بگی که ناراحت شه. برایش مینویسی" لطف کن و امشب پیام نده"
ناراحت میشه. ولی حال تو هم زیاد بهتر از اون نیست. تصمیم میگیری یه کاری بکنی که بفهمه حال امشبت رو.بفهمه از صبح چه حالی داشتی...
جلوی کامپیوتر میشینی و مینویسی از صبح چیکار کردی و توی وبلاگت میذازی که فردا ببینه....
واخرش هم مینویسی ببخش دست خودم نبود.

عاشقانه

ای پسر چند به کام ِ دگرانت بینم---- سرخوش و مست زجام دگرانت بینم

مایه عیش ِ مدام دگرانت بینم---- ساقی ِ مجلس ِ عام ِ دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند

یار ِ این طایفه ی خانه برانداز مباش---- ازتوحیف است به این طایفه دمسازمباش

میشوی شهره به این فرقه هم آوازمباش---- غافل از لعب ِ حریفان ِ دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری است مبادا که ببازی خود را

درکمین تو بسی عیب شماران هستند---- سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند---- غرض این است که درقصد تویاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف دور و برت باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت---- وز دلش آرزوی ِ قامت ِ دلجوی ِ تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت---- با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیزکسان گوش کند